شبی که برف میومد و الف از ناحیه تناسلیش ناراضی بود

همه ی ما روی تخت ها افتاده بودیم.ساعت شیش عصر بود و بیرون برف میبارید.پرده ها رو کشیده بودیم اما.یک نفر هم آمد و چراغ رو خاموش کرد.نقطه ی اشتراکمون شاید فقط همین بود که همه امتحان پایان بخش داشتیم و حمالی های بخشها( ما به وظایفمون حمالی میگیم) واسمون رمقی باقی نذاشته بود و مانده بودیم که درس بخونیم.اتاق آروم بود و فقط هر از چند گاهی صدای ناله و شکایت یه نفر بلند میشد که عمومن جوابی در انتظارش نبود.من هم مثل اکثر اوقات زیر پتو کز کرده بودم و به سوال های علمی یه صفحه پزشکی
فیس بوک جواب میدادم-که جدیدترین سرگرمی زندگیم محسوب میشد-و از اینکه چند ماه گذشته خرخونی کرده بودم لذت میبردم.
الف گفت که من دوست دارم سکس داشته باشم.چند نفر سرشون رو بلند کردن و فقط نگاهش کردن.الف اما کوتاه نیومد و شروع کرد به مقایسه آلت تناسلی ایرانیها و پورن استارا.بچه ها گفتن که میل جنسیت بالا زده.من ولی آروم خزیدم زیر پتو و سرم رو هم پوشاندم.روزها و ساعت های گذشته اونقد راجع به سکس و بکارت و جامعه مرد سالار سخنرانی کرده بودم که شنیدن اون کلمات حالم رو بد کرد.
زیر پتو بیشتر به میم فکر کردم.میم رو دوست دارم و به تازگی رابطه ش با دوست پسرش-که دوستش نداشت-تمام شده بود.بعد از چهار سال.و تازه شروع کرده بود به بررسی چهار سال گذشته و ریشه یابی مشکلاتشون.گفته بود که اعتقاد داشته که زن نباید بیرون کار کنه و شرط ازدواجش هم همین بوده.به علاوه اینکه حق حضور تو کلاس آواز و حتی فیس بوک و توییتر و پلاس رو هم نداشته.گفتم که چرا همون اول جدا نشدی وقتی که مشکل مهریه و بچه و زهر مار نداشتین.گفت که فکر میکنی و چهارسال یک عمر هست و این حرفا.گفتم که درکت میکنم، همین چند وقت پیش مجبور شدم خرگوشم رو بزارم پیش
فلانی.راستش از عهده ی شکمش برنمیومدم و کل زندگیم رو پشکل ریخته بود و هرجا دلش میکشید میشاشید.البته که من خیلی دوستش داشتم و ازینکه پوستم رو لیس میزد احساس چندش نداشتم.چند روز اول به شدت دل تنگ بودم ولی کم کم فهمیدم زندگی بدون بوی شاش یعنی چی.تو هم کم کم میفهمی تغییر شرایطت رو.میم خندید.
الف همچنان بحث میکرد و خیلی رک تابو ها رو رد میکرد.نهایت رسید به اینجا که باید جراحی زیبایی ناحیه تناسلی انجام بده.یک نفر گفت که اینقدر پورنو نگاه نکن که انتظارهات بالا میره و زندگی زناشویی آیندت بلاه بلاه بلاه.بعد هم همه رفتن پی کارشون و من و الف تنها شدیم.سرم رو از زیر پتو بیرون آوردم و گفتم میدونی، من تاحالا یه فیلم پورنو که مرد توش باشه رو نگاه نکردم.
فردا صبح میم مسج داد که شبش خواب خرگوش دیده .ر

Advertisements

گاهی با خودم میگم چرا آرایشگر نشدم و پزشک خیلی غمگین و بدبخته

انقد سالهای زیادی با هم زندگی کردن که حسابش از دستشون در رفته.پیرمرد سرطان پیشرفته معده داره و این روزها در انتظار مرگ به سر میبره،پیرزن اغلب اوقات کنارش نشسته، پیرمرد رمق حرف زدن نداره و فقط به هم نگاه میکنن.تمام روز رو شاید.پیرزن زمین ها رو فروخته و دارو خریده؛ ازم میپرسه لازم هست تکه ی باقی مانده رو هم بفروشه؟
پیرمرد میگه پماد کم مصرف کن، میگم که پوستت زخمه و چاره ای نیست.پیرزن اما کل پماد رو توی دستم خالی کرده و میگه فدای سرش.میپرسم که امسال هم کشت کردی؟ جواب میده گندم و جو.سکوت چند روزه ش رو میشکنه و ادامه میده که علاوه بر این بز و گوسفند و گاو هم داره.میگم که دست های کشاورز و باید بوسید و ان شاالله به زودی خوب میشی و برداشت محصول امسالت هم با خودت هست.پیرزن اما از اتاق بیرون اومده و اشک میریزه.
از اتاق بیرون میام نگاهم رو از صورت ملتمس پیرزن میدزدم و با خودم فکر میکنم که چقدر تفاوت هست بین عشق اینها و ادعای علاقه ی اطرافیانم که همیشه حول محور مدرک و پول و قیافه و ضمایم طرف مقابلشون چرخیده و میچرخه.

از رنجی که میبرند…

میم گفت که حواست باشه جلوی فلانی چیزی از افغانستان نگی.سرم رو به پنجره تکیه داده بودم و بیرون رو نگاه میکردم.با خودم گفتم که چرا باید از افغانستان حرف بزنم وقتی به زور حوصله حرف زدن دارم.گفتم پاییز آمده و خیابان سنگفرش شده از برگ.شاید وقتش رسیده که عصرها بریم پیاده روی و زندگیهامون کمتر کرخت باشه.گفت که فلانی از افغانستان آمده و دوست نداره کسی متوجه شه.گفتم مگه خود ما ایرانیها چه گلی به سرمون زدیم.

فلانی، بهترین دوست ماه گذشته م بود.آروم بود و سر ب زیر و اینکه فضول و خاله زنک نبود باعث میشد که احساس راحتی داشته باشم پیشش، و اینکه کتاب میخوند وسلیقه موسیقی مشابه داشتیم و اینکه گاهی راجع به رنگ مو و فرم ابرو حرف میزدیم و اینکه نماز میخوند و من خواب بودم و کاری نداشت که لامذهب هستم یا نه،و من هیچوقت به فرم چهرش دقت نکرده بودم.البته من هیچ وقت به چهره آدمها توجه نمیکنم و اولین چیزی که توجهم رو جذب میکنه دست اونهاس.و مثلن دوست پسر سابقم رو از دستهاش میشناسم هنوز، هنوز که چهار سال گذشته و معدود صحنه های عاشقانه ی زندگیم رو به سختی به یاد میارم.من عاشق دستهام.شاید چون کمتر حرف میزنم و کمتر حوصله گوش دادن دارم و طبعن نمیتونم عاشق لب ها و گوشها باشم.این رو  زمانی فهمیدم که یکی از بیمارها، ، که بینایی و شنواییشو از دست داد، من رو از لمس دستهام به یاد میاورد.و هر روز صبح که میدیدمش دستامو میگرفت و رها نمیکرد.گاهی هم مسکن میخواست.چند روز بعد هم مرخص شد و رفت.رفت که یک ماه بعد بمیره.و من شبی که رفت، رفتم زیر پتو و آروم اشک ریختم و فردا شبش رفتم بالای کوه ، کوهی  که همیشه دوست داشتم، به چراغ های شهر نگاه کردم و به سین، که چقدر درکم کرده بود تو این چند سال، گفتم که دلم برای دستهاش تنگ میشه و سیگار رو خاموش کردم و سرم رو گذاشتم رو شونه ش و بدنهامون از سرما لرزیدن گرفت.هفته بعد گفت که از ایران میره.طبق سنت گذشته تا فرودگاه بدرقه ش کردیم و بین راه سر آهنگی که باید تو ماشین پخش شه به توافق نرسیدیم.من یه سی دی از آهنگهای قدیمی ستار داشتم، که نمیدونم از کجا آمده بود، و مصرانه دوست داشتم که اونها رو پخش کنیم.به نظرم تنها کسی بود که تو اون پرواز تنها بود واسترس داشت.پالتو سبز پوشیده بود و ازون سمت گیت گفت که دیگه هیچوقت برنمیگرده و رفت.

گفتم که دستها رو دوست دارم.و فلانی رو هم از دستهای گرم و مهربانش دوست داشتم.و دقت نکرده بودم به زندگی شخصیش یا فرم چهره ش.فلانی افغانیه و ایرانی نیست.و دوست نداره کسی بفهمه.من اینو تازه فهمیدم.فلانی پزشکه.خواهرش هم پزشکه.پدرش هم مدرس دانشگاهه.فلانی خداحافظ گری کوپر و کوری و طاعون رو خونده و من نخوندم.فلانی تمیز و مرتبه و یک روز داوطلبانه رفته شهرستان و بچه ها رو معاینه کرده درس نخونده و فردا افتاده امتحانش رو ولی راضیه.فلانی آمده بین ما ایرانیها، که بی شک نژاد پرستیم و تحمل قومیت های مختلف خودمون رو هم نداریم چه برسه به افغان ها.

سرم رو از شیشه برنداشتم.بارون شروع شده بود و به میم گفتم که حتمن باید به پیاده روی فکر کنیم.و بعد هم گفتم که متاسفم برای فلانی، که باید خجالت بکشد از وطنش، که قربانی جنگ و فقر شده مردمش ناچار به مهاجرت شدن، درست مثل ما.

و به سین فکر کردم که این روزها در غربت نشسته تمرین آشپزی میکنه و عکس غذاهاشو واسم میفرسته.

دو: امروز هوا باراني بود

خواستم که بروم پیش “میم”.بیکار بودم و تحمل هجوم افکار اوقات بیکاری را نداشتم.برای چندمین بار مسیرم را بین راهروهای پیچ در پیچ بیمارستان گم کردم.مثلا مقدر شده که هیچ وقت مسیر را یاد نگیرم.شاید هم توجه نمیکنم.اهمیتی هم ندارد که در بحبوحه ی انقلاب مصر و وضعیت اسفبار سوریه و افزایش نرخ ارز و چه و چه من ذهنم را صرف یادگیری نقشه ی دالان های تاریک تو در توی بیمارستان ها کنم. انتهای راهروی طبقه دو سمت راست اتاق عمل جراحی مغز و اعصاب است.صدای ضجه ی خانواده ای فضا را پر کرده بود.مثل اینکه پزشک بیرون آمده و خیلی کلاسیک وار گفته متاسفم و رفته که دستهایش را بشورد و برود. کنار ستون بی حرکت ایستادم و نگایشان کردم.دوست دارم که آدم ها را بشناسم.فرهنگشان را.عزاداریشان را.خواستم که ببینم یک پدر چقدر سرش را به آسانسور میکوبد تا ضایعه ی مرگ پسرش را فراموش کند.تا خسته شود و با تقدیر کنار بیاید.در فرهنگ من عزاداری شاید به گوشه ای خزیدن و آرام اشک ریختن باشد.

“میم” در خوابگاه نشسته بود.میتوانستم تصور کنم که سرش را روی بالش نمیگذارد و حدالامکان سعی میکند دستشویی رفتنش را به خانه محول کند.برایش آبمیوه بردم و همانطور که حدس میزدم از صبح چیزی نخورده بود.خوابگاه بخش در واقع همان انتهای راهرو بود که دیوار کشیده بودند و همانقدر باریک و دلگیر بود.
“میم” به استقبالم آمد و بغلم کرد.من عادت ندارم کسی را بغل کنم.به خصوص از دوران مدرسه.مثلا رسم بود که روز آخر مدرسه همدیگر را بغل کنیم برای خداحافظی. تا جایی که امکان داشت بدنهایمان را از هم دور نگه میداشتیم تا از تماس سینه ها جلوگیری کنیم و صرفا دستمان را دور گردن هم می انداختیم و برای همدیگر آرزوی تابستان خوب میکردیم.تابستان هایی که چندان خوب هم نبود و تمام به کلاس های درس میگذشت.
از همان زمان بغل کردن برای من حکم عملی ناخوشایند را پیدا کرد و بعد ها نسبت به در آغوش کشیدن جنس مخالفم هم اکراه داشتم. تمام حرفهایم با “میم” ده دقیقه بیشتر طول نکشید.بعد هم برای شکستن دیوار سکوت گفتم که برویم فیس بوک.آدمهایی هستند که زندگیشان را دنبال میکنیم.دلیل خاصی هم ندارد و صرفا عکس زیاد میگذارند. به “میم” گفتم که دکتر گفته که مسئله ی بسیار مهمی را باید بگوید و گفته که بنشینم. من هم ترسیده ام فکر کرده ام که سرطان دارم.بعد هم گفته که دردهایت ریشه ی عصبی دارند.و برایش توضیح داده ام که چه طور اولین بار که بیمار لوکمیا دیدم از همان روز تمام استخوانهایم بنای ناسازگاری گذاشته اند و درد گرفته اند.حتی ساق پاهایم هم دچار خون مردگی شده اند.و دکتر گفته که زندگی را دوست داری و درست مثل بقیه ی انسان ها از مرگ میترسی. و بعد هم به “میم” گفتم که برای اولین بار در خیابان از یک نفر شماره گرفتم و کاغذ را مچاله کردم و در جیب گذاشتم.بعد هم کاغذ را در آورده ام و به حروف لاتینش خیره شده ام و رنگ خودنویسش هم خوب بوده حتی.اما خیال نداشته ام که تماس بگیرم و کاغذ را گم کرده ام. “میم” گفت که بلاخره باید ازدواج کرد.گفتم که تمایلی به ازدواج ندارم و دوست ندارم عشق را در روزمرگی ها گم کنم.گفت واقعا هنوز این عقاید را حفظ کرده ای و گفتم خودم هم نمیدانم. گفت از ایران میرویم.آنقدر این جمله را مظلومانه و از سر ناچاری بیان کرد که دلم خواست میتوانستم دستش را بگیرم و با خودم ببرمش جایی که هرجور دلمان خواست زندگی کنیم.در عوض گفتم که اوضاع مملکت خراب است و برای رفتن خیلی بیشتر از قبل پول لازم است و من هم حقیقا دوست ندارم کارتن خواب شوم چون سرما را دوست ندارم.”میم” لبخند زد و گفت چند سال کار میکنیم و بعد میرویم.گفتم این عمر است که میگذرد و تا همین الان هم به گزاف تلف شده.

“میم” رفت که به بیمارانش سرکشی کند.روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم به زندگی آینده ام فکر نکنم.کما اینکه زندگی حالم هم در دست فراموشیست.در راهرو کماکان صدای ضجه ی خانواده ی عزادار پیچیده بود و با آهنگ “. رستگاري*” که پلی کرده بودم تناسب وهمناکی پیدا کرده بود…

*Redemption Day , Johnny Cash

يك: شروع

  1. چند شب پیش،دو شب پیش دقیقن، باز هم یکی از حملات تنهایی بهم دست داد.داشتم خفه میشدم این دفعه.نیم ساعت به کانتکای گوشیم خیره شده بودم.فقط دلم میخواست یک نفر باشد که حرف بزنیم دیگر.
 از همصحبتی با همگروهی ام هم کلافه ام.ازینکه اکثر اوقات سلنا گمز گوش میدهد و عکس های مدل های مورد علاقه اش را نشانم میدهد خسته ام.بعضی مواقع هم تاکید میکند که سلنا از سر جاستین زیاد است و من لبخند میزنم.نقطه ی مشترکی نداریم.گوشی را برداشتم و رندوم به یک نفر مسج دادم.گفتم که دلم برای فلانی تنگ شده.آنقدر که جمعه که کشیک دارد پیشش میمانم.گفت به مرگ راضی نشو که تب نکنی.یا همچین چیزی.و بعد هم گفتم که تنها هستم.گفت که چرا با این و این دوست نشدی.گفتم که با این و این نمیشود زیر باران قدم زد.خودم هم از این حرفم تعجب کردم.من شانزده ساله نیستم.و زندگی و رابطه ها جنبه های دیگر به غیر از زیر باران قدم زدنشان را هم نشانم داده اند.
روز بعد باز هم کلافه بودم.رفتم کلاس و کمی به اثر استرس بر عود سرطان ها گوش کردم و کمی هم عکس های فلان مدل را دیدم و کمی هم لبخند تحویل دادم.جلو آسانسور دوست پسر سابقم را دیدم که خواست از کنارم رد شود و مودبانه گفت خانم ببخشید.شاید این طولانی ترین مکالمه ی چند سال اخیرمان بود.از اینکه زمانی با آقای “خانم ببخشید” هم آغوش شده بودم خنده ام گرفت.نسبت به گذشته هیچ حسی ندارم.مثل خیلی چیزهای دیگر که بهشان حسی ندارم.
هوا سرد و آفتابی و مطبوع بود.تصمیم گرفتم کمی پیاده روی کنم.قبلن عادت داشتم که همه جا را پیاده بروم.قبل از اینکه این رخوت و کسالت به زندگیم رخنه کند.در مسیر بازگشت یکی از همکلاسی هایم را دیدم.که آمد و بی مقدمه گفت که امروز برای یک نفر فولی گذاشته و طرف هرپس داشته و باید میدیدی لوب های واژنش چقدر بزرگ بوده.گفتم که هرپس نبوده و زگیل تناسلی چنین خاصیتی دارد.اصرار داشت که هرپس بوده و من گفتم که خسته ام و اهمیتی نمیدهم که در آلت تناسلی یکنفر چه اتفاقی افتاده.قبلا حرف مشترکی نداشتیم و حالا عاقبت بی بند و باری جنسی یک نفر واسطه شده بود. مسیرم را جوری تنظیم کردم که بتوانم ویترین تمام طلافروشی ها را در نظر داشته باشم.تماشای طلافروشی ها تنها سرگرمی مورد علاقه ام است که هنوز به آن وفادار بوده ام.به نظر من سرویس های برلیان مهربانترین موجودات زمین هستند.آنقدر که میتوانم نیم ساعت بهشان زل بزنم و خسته نشوم. بعد هم خسته شدم و تاکسی گرفتم.در راه به این فکر کردم که باید یک وبلاگ داشته باشم و باز هم به دنیای مجازی پناه ببرم. یک ساعت بعد رسیدم به خانه و برای نهار” قارچ بخارپز و شیر موز “داشتم.